داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

مرد سالخورده ای بیماری افسردگی شدید داشت .

او دارای ثروت زیادی بود . هیچ پزشکی قادر نبود او را معالجه کند و او حالش هر روز بدتر میشد .

یک روز پزشکی پیدا شد و گفت من قادرم حال پیر مرد را خوب کنم .

همه پرسیدند : چطور ؟

 او جواب داد : اگر پیراهن مرد خوشبختی را تن او کنید او معالجه میشود.

پسر مرد بیمار تعداد افراد زیادی را به کار گرفت که در تمام شهرها به دنبال یک خوشبخت واقعی بگردند .

ولی هیچکس صد در صد خوشبخت نبود . آنکه پول داشت بیمار بود، آنکه سالم بود در فقر دست و پا میزد ، آن شخص که سالم و ثروتمند بود زندگی بدی داشت ،آن شخص که مشکلی نداشت مسايل کوچک را بزرگ میدید و ناراضی میشد ........

خلاصه همه آدمها از چیزی به شدت گله میکردند .

یک شب پسر مرد بیمار داشت از کنار کلبه ای رد میشد که شنید شخصی دارد میگوید : خدا را شکر کارم تمام شده ، سیر نان خورده ام و میتوانم دراز بکشم و بخوابم چه چیز دیگری میتوانم بخواهم ؟

پسر مرد پولدار فوری تصمیم گرفت به قیمت بسیار بالایی پیراهن مرد را بخرد تا تن پدر کند . ولی وقتی در زد ، و مرد در را باز کرد او از شدت فقر اصلا پیراهنی نداشت که به تن کند ولی با اینحال شکرگزار زندگی و خدا بود.

 


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 9 مهر 1396  ] [ 10:32 ق.ظ ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

شاگردی از استادی خود پرسید: خواهش میکنم به من بگو از کجا باید یک انسان خوب را تشخیص دهم؟

استاد جواب داد : تو نمی توانی از روی سخنان یک فرد، تشخیص دهی که او یک انسان خوب است؛

حتی از ظاهر هیچ فردی نیز نمی توانی به این شناخت برسی،

اما می توانی از فضایی که در حضور آن فرد، به وجود می آید، او را بشناسی؛

زیرا هیچ کس قادر نیست فضایی در اطراف خود ایجاد کند که با روحش سازگاری نداشته باشد...!

 


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 9 مهر 1396  ] [ 10:30 ق.ظ ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

روزی دختری زیبا،خشگل،قشنگ به سراق یک جوانی آمد.

دختربه جوان گفت:من می خواهم زن تو باشم!!جوان با تعجب گفت:باشه.

او(جوان) سراق پدرخود رفت وماجرا را برای او تعریف کرد.

ولی پدرش گفت:نه اون باید زن من بشه با من میخوره.خلاصه باهم دیگه دعواشون شد.آن ها(جوان وپدرش) سراق پدر بزرگ جوان رفتند و ماجرا را برای او توضیح دادند.

ولی پدربزرگه هم گفت:نه اون دختره باید زن من بشه.وهمان طور یکی بعد از دیگری میگه:دختره باید زن من بشه.رفتند سراق پاسگاه،بعد سراق پلیس بزرگ بعد سراق پلیس بزرگتر بعد سراق قاضی دادگاه بعد سراق رئیس بزرگ بعدسراق رئیس بزرگتر و بلاخره هرکدام می گه:دختره باید مال من بشه.

خود دختره نظر داد.گفت:همه شما مرا می خواهید.

گفتند:بله

گفت:هرکدومتون منو بخواد باید یه کاری انجام بدهد.همه قبول کردند.دختره گفت:من میدوم همتون دنبال من بدوید.هرکدومتون به من رسید ومرا گرفت. من زن او می شوم.

دختره دوید وهمه دنبالش اند.

هر چه دویدند نتونستن دختره را بگیرند.دویدند ودویدند تا به حفره ای رسیدند.وهمه در آن حفره افتادند.

آن ها داخل حفره و دختر بالا سرشون ایستاد.

گفتند:اینجا کجاست؟؟

اینجا کجاست؟؟

این حفره چیه؟؟

تو کیستی؟؟

دختره گفت:اینجا پایان راه است!!

و این حفره اتاق اخرت شماست.یعنی قبرتونه!!

ومن همان دنیایی هستم!! که شما زندگیتان را در آن شروع می کنید.

بدانید هرکس دنبال دنیا بدوه نمی تونه به آن برسه

پس هیچ وقت دنبال دنیا ندو چون نمی تونی بهش برسی

گرچه دنیا زیباست ولی زیباتر از آن هم هست.


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 9 مهر 1396  ] [ 10:29 ق.ظ ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

این مطلب اولین بار در سال 2001 توسط زنی به نام ریتا در وب سایت یک کلیسا قرار گرفت، این مطلب کوتاه به اندازه ای تاثیر گذار و ساده بود ، که طی مدت 4 روز بیش از پانصد هزار نفر به سایت کلیسا ی توسکالوسای ایالت آلاباما سر زدند. این مطلب کوتاه به زبان های مختلف ترجمه شد و در سراسر دنیا انتشار پیدا کرد .

 

 

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

خدا پاسخ داد …

 

 

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .

این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند .

این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند .

زمان حال فراموش شان می شود .

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال .

این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد .

و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .

بعد پرسیدم …

به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟

خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .

اما می توان محبوب دیگران شد .

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .

بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد

یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم .

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .

با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن .

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .

یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .

یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .

و یاد بگیرن که من اینجا هستم … همیشه …

 

 

 

خدا بزرگ ، خدا مهربان ، خدا خوب است

تو خوب هستی و من خوبم و هوا خوب است

دلم اگر چه شکسته ، اگر چه بیمار است

ولی به عشق تو چون هست مبتلا ، خوب است

مریض عشق تو هرگز شفا نمی‌خواهد

چرا که درد اگر بود بی دوا ، خوب است

مگو که “درد و بلایت به جان من بخورد”

به راه عشق، اگر درد ، اگر بلا خوب است

خوشم به خنده ، به اخم و گلایه‌ات ، زیرا

هر آنچه می رسد از جانب شما خوب است


ادامه مطلب

 
 
[ یک شنبه 9 مهر 1396  ] [ 10:28 ق.ظ ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

امروز روز دادگاه بود و منصور میتونست از همسرش جدا بشه ، منصور با خودش زمزمه کرد چه دنیای عجیبیه دنیای ما ، یک روز به خاطر ازدواج با لیلا سر از پا نمی شناختم و امروز به خاطر طلاقش خوشحالم .

 

لیلا و منصور 8 سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند ، آنها همسایه دیوار به دیوار یگدیگر بودند ولی به خاطر ورشکسته شدن ، پدر لیلا خونشون رو فروخت تا بدهی هاش رو بده ، بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون ، بعد از رفتن آنها منصور چند ماه افسرده شد ، منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود .

7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.

دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید منصور کنار پنچره دانشگاه ایستاده بود و به دانشجویانی که زیر برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می کرد. منصور در حالی که داشت به بیرون نگاه می کرد یک آن خشکش زد لیلا داشت وارد دانشگاه می شد. منصور زود خودشو به در ورودی رساند و لیلا وارد شده نشده بهش سلام کرد لیلا با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی ؟؟ بعد سکوتی میانشان حکم فرما شد منصور سکوت رو شکست و گفت : ورودی جدیدی لیلا هم سرشو به علامت تائید تکان داد ، منصور و لیلا بعد از7 سال دقایقی باهم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند درخت دوستی که از قدیم میانشون بود بیدار شد . از اون روز به بعد لیلا و منصور همه جا باهم بودند آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبدیل شد به یک عشق بزرگ ، عشقی که علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت

منصور داشت دانشگاه رو تموم می کرد و به خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق لیلا رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به لیلا پیشنهاد ازدواج داد و لیلا بی چون چرا قبول کرد طی پنچ ماه سور سات عروسی آماده شد و منصور و لیلا زندگی جدیدشون رو آغاز کردند. یه زندگی رویایی زندگی که همه حسرتشو و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم و از همه مهمتر عشقی بزرگ که خانه این زوج خوشبخت رو گرم می کرد.

 

ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت.

 

 

در یه روز گرم تابستان لیلا به شدت تب کرد منصور لیلا رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دکترها از درمانش عاجز بودند بیماری لیلا ناشناخته بود. اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها و زبان لیلا رو هم برد و لیلا رو کور و لال کرد. منصور لیلا رو چند بار به خارج برد ولی پزشکان انجا هم نتوانستند کاری بکنند ، بعد از اون ماجرا منصور سعی می کرد تمام وقت آزادشو واسه لیلا بگذاره ساعتها برای لیلا حرف می زد براش کتاب می خوند از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت.

 

 

ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغیر کرد منصور از این زندگی سوت و کور خسته شده بود و گاهی فکر طلاق لیلا به ذهنش خطور می کرد.منصور ابتدا با این افکار می جنگید ولی بلاخره تسلیم این افکار شد و تصمیم گرفت لیلا رو طلاق بده . در این میان مادر و خواهر منصور آتش بیار معرکه بودند و منصور را برای طلاق تحریک می کردند. منصور دیگه زیاد با لیلا نمی جوشید بعد از آمدن از سر کار یه راست می رفت به اتاقش.حتی گاهی می شد که دو سه روز با لیلا حرف نمی زد.

یه شب که منصور و لیلا سر میز شام بودن منصور بعد از مقدمه چینی و من و من کردن به لیلا گفت: ببین لیلا می خوام یه چیزی بهت بگم. لیلا دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعتی بهتر بگم نمی تونم. می خوام طلاقت بدم و مهریتم……. دراینجا لیلا انگشتشو به نشانه سکوت روی لبش گذاشت وبا علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.

 

 

بعد ازچند روز لیلا و منصور جلوی دفتری بودند که روزی در انجا با هم محرم شده بودند منصور و لیلا به دفتر طلاق و ازدواج رفتند و بعد از مدتی پائین آمدند در حالی که رسما از هم جدا شده بودند ، منصور به درختی تکیه داد و سیگاری روشن کرد وقتی دید لیلا داره میاد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش ، ولی در عین ناباوری لیلا دهن باز کرده گفت : لازم نکرده خودم میرم بعد عصای نایینها رو دور انداخت و رفت و منصور گیج منگ به تماشای رفتن لیلا ایستاد ، لیلا هم می دید هم حرف می زد منصو گیج بود نمی دونست لیلا چرا این بازی رو سرش آورده منصور با فریاد گفت من که عاشقت بودم چرا باهام بازی کردی..منصور با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دکتر معالج لیلا .وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دکتر و یقه دکتر و گرفت وگفت : مرد نا حسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم. دکتر در حالی که تلاش می کرد یقشو از دست منصور رهاکنه منصور رو به آرامش دعوت می کرد بعد از اینکه منصور کمی آروم شد دکتر ازش قضیه رو جویا شد. وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف کرد .

 

 

 

دکتر سر شو به علامت تاسف تکون داد و گفت : همسر شما واقعا کور لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به کار افتاد و سه روز قبل کاملا سلامتیشو بدست آورد ، همونطور که ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم ، سلامتی اون یه معجزه بود ، منصور میون حرف دکتر پرید گفت پس چرا به من چیزی نگفت ؟ دکتر گفت : اون می خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه ، منصور صورتشو میان دستاش پنهون کرد و به بی صدا اشک ریخت فردا روز تولدش بود …


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 7 مهر 1396  ] [ 11:31 ق.ظ ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

مادرم زیر سقف نم گرفته غسالخانه و در ملحفه ای که روی موها،چشم ها و بدن عریان او ریخته شده بود،در خودش فرو می رفت. باد،با صدای خش خش برگ و ناله سرو ها آنقدر خودش را به پنجره کوبید تا از حال رفت. سوز سردی که از سوراخ سمبه های غسالخانه به داخل آمده بود،با بوی کافور قاطی شد و ملحفه را از روی مادرم کنار زد.

 

 

من؛ همچنان،بهت زده و شرمگین به صحنه تاری که در دریای چشمانم غوطه ور بود خیره شده بودم و نمی دانستم با آن چکار کنم.دستم را روی دهانم گذاشتم تا بغضی که گلویم را پرکرده بود بالا نیاورم.سعی کردم پلکم را درست بین آن صحنه و چشم هایم قرار دهم،اما دیگر دیر شده بود و قطره ای آرام روی گونه ام غلتید.حالا می توانستم با وضوح بهتری به صورت مادرم خیره شوم.در میان بوی تعفنی که در فضا می پیچد و ریه های مرا پر می کرد،مادرم خوشبو تر از همیشه به نظر می رسید؛موهای مش شده سیاه و سفیدش،شانه ها و گردن بلندش را پنهان کرده بود و آنقدر مرا خیره نگه داشت تا سفید شدن تک تک تارهایش را به خاطر آورم.

ـ پس معطل چی هستی؟ مردم بیرون منتظرن.اگه نمی تونی بگم چند نفر بیان کمکت.

مسئول غسالخانه این را گفت و منتظر جواب شد.

نه! بهتون که گفتم،فقط خودم باید غسلش بدم.این آخرین خواسته مادرمه و مات لبخند ماسیده روی لبانش شدم.

ـ دِ یالله دختر؛ هنوز که وایستادی؟! به خاط خواسته مادر تو که نمی تونیم مُرده های مَردمو روی زمین نگه داریم!؛زود تر کارو تموم کن.

سطل آب را برداشتم و تا آنجایی که می توانستم به مادرم نزدیک شدم. آب را روی پوستش ریختم و دستم را به آرامی روی آن لغزاندم. پوست صورتش هر لحظه روشن و سفید تر می شد و موهایش در هر موج آب این طرف و آن طرف می رفت. بوی کافور ته حلقم را خاراند و با عقی تمام بغضم را روی تن یخ مادرم ریختم و صورتم را پشت دستانم پنهان کردم.

صدایی گفت: منتظر چی هستین؟!؛ زود باشین بیاین اینو از اینجا ببرین. و مرا کشان کشان از اتاق بیرون بردند.

ـ نبینم چشمای دخترم خیس باشه! حیف این مرواریدا نیست؟! من دخترمو مرد بار آوردم،مرد که گریه نمیکنه! و گونه ام را می بوسد.

دستی روی شانه ام نشست.

ـ دختر جون آخه اینکارا که کار تو نیست؛هم خودتو اذیت کردی هم مارو.کار مادرت هم تموم شد. فقط کفنش مونده بود. و به تابوت جلوی در اشاره کرد.

چند نفری لا اله الا الله گویان زیر تابوت را گرفتند و به سمت قطعه ۱۴ ـ که در نزدیکی غسالخانه بودـ حرکت کردند. بازویم را به مهری خانم همسایه و دوست قدیمی مادر سپردم و پشت سر آنها بی آنکه لا اله الا الله ی بگوییم به راه افتادیم. آفتاب، بی رحمانه،تمام زوایایی که می توانستم اشک هایم را در آن پنهان کنم روشن کرده بود.

مهری خانم گفت: مرد محرمی نیست که زیر جسد مادر تو بگیره بهار جان! و سرش را در چادرش فرو کرد.

بازویم را از دستش کشیدم و خودم را به درون قبر سر دادم.از چند زن خواستم جسد را از تابوت در بیاورند و آن را در آغوشم بگذارند. اندام لاغر و نحیف مادرم مانند کودکی در بغلم آرام گرفته بود و منتظر بود تا آن را سرجایش بخوابانم.بالای کفن را باز کردم.و محو تماشای صورتش شدم. خم شدم نا آخرین بار گونه لطیف و سفیدش را ببوسم که قطره اشکی روی صورت مادرم چکید.

زنی گفت: دخترجون مواظب باش. مگه نمی دونی اگه روی صورت مرده اشک بریزی دیگه به خوابت نمیاد؟!

و من از ترس ندیدن مادرم زیر سقف نم گرفته آسمان و در پوشش سیاهی که روی روح عریان من ریخته شده بود در خودم فرو رفتم و با صدای هق هق و ناله های که از اعماق وجودم برمی خواست، آنقدر سرم را به سنگ لحد کوبیدم تا از حال رفتم.


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 7 مهر 1396  ] [ 11:29 ق.ظ ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

داستان بخت بیدار

روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.

پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود.

او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد كجا می روی؟"

مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"

گرگ گفت : "میشود از او بپرسی كه چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناك می شوم؟"

مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.

او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید كه دهقانانی بسیار در آن سخت كار می كردند.

یكی از كشاورزها جلو آمد و گفت : "ای مرد كجا می روی ؟"

مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"

كشاورز گفت : "می شود از او بپرسی كه چرا پدرم وصیت كرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی كه در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیكند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهكاری است ؟"

مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.

او رفت و رفت تا به شهری رسید كه مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ.

شاه آن شهر او را خواست و پرسید : "ای مرد به كجا می روی ؟"

مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"

شاه گفت : " آیا می شود از او بپرسی كه چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاكنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟"

مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.

پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را كه در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف كرد.

جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازها را با وی در میان گذاشت و گفت : "از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!"

و مرد با بختی بیدار باز گشت...

به شاه شهر نظامیان گفت : "تو رازی داری كه وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یك رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شركت نمی كنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یك زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد.

و اما چاره كار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج كنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی كه در جنگ ها فرماندهی كند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد."

شاه اندیشید و سپس گفت : "حالا كه تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج كن تا با هم كشوری آباد بسازیم."

مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!"

و رفت...

به دهقان گفت : "وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، كه با وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست."

كشاورز گفت: "پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریك شویم كه نصف این گنج از آن تو می باشد."

مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!"

و رفت...

سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف كرد و سپس گفت: "سردردهای تو از یكنواختی خوراك است اگر بتوانی مغز یك انسان كودن و تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!"

شما اگر جای گرگ بودید چكار می كردید ؟

بله. درست است! گرگ هم همان كاری را كرد كه شاید شما هم می كردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد.

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 7 مهر 1396  ] [ 11:27 ق.ظ ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت

 

با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.

 

بچه ماشین بهش زد و فرار کرد.

 

پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.

 

پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.

 

خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارم

 

پرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.

 

اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت:

 

این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.

 

صبح روز بعد…

 

همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 6 مهر 1396  ] [ 10:08 ب.ظ ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

نام و نام خانوادگی : كاظم بی نام؛ كلاس: دبستان

موضوع انشا: سال گذشته را چگونه گذراندید؟

قلم بر وسط سفید كاغذ می گذارم و فشار می دهم تا انشاءام آغاز شود. سال گذشته سال بسیار خوبی و پر بركتی می باشد. سال گذشته پسرخاله ام زیر تریلی چرخ رفت و له گشت و ما در مجلس ترحیمش شركت كردیم و خیلی میوه و خرما و حلوا خوردیم و خیلی خوش گذشت. ما خیلی خاك بازی كردیم. من هر چی گشتم پسرخاله ام را پیدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با بیل زد، بدون بی دلیل! من در پارسال خیلی درس خواندم ولی نتوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بیرون پرت كردند. پدرم من را به مكانیكی فرستاد تا كار كنم و اوستای من هر روز من را با زنجیر چرخ می زد و گاهی موقع ها كه خیلی عصبانی می شد من را به زمین می بست و دو سه بار با ماشین یكی از مشتری ها از روی من رد می شد. من خیلی در كارهای خانه به مادرم كمك می كنم.

مادرم من را در سال گذشته خیلی دوست می داشت و من را خیلی ماچ می كند ولی پدرم خیلی حسود است و من را لای در آشپزحانه می گذاشت. در سال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خیلی از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسیار حامله است و پدرم می گوید یا پسر است یا دوقلو، ولی من چیزی نمی گویم چون می دانم كه بچه ای به این اندازه از هیچ كجای خواهرم در نخواهد آمد! در سال گذشته ما به مسافرت رفتیم و با قطار رفتیم. من در كوپه بسیار پدرم را عصبانی كردم و او برای تنبیه من را روی تخت خواباند و تخت را محكم بست و من تا صبح همان گونه خوابیدم! پدرم در سال گذشته خیلی سیگار می كشد و مادرم خیلی ناراحت است و هی به من میگوید: پدر سگ، ولی من نمی دانم چرا وقتی مادرم به من فحش می دهد، پدرم عصبانی می شود! در سال گذشته ما به عید دیدنی رفتیم و من حدودا خیلی عیدی جمع كرده ام، ولی پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن ماهواره ای خرید كه بسیار بد آموزی دارد و من نگاه نمی كنم و پدرم از صبح تا شب شوهای بی ناموسی نگاه می كند و بشكن می زند. پدرم در سال گذشته رژیم گرفته است و هر شب با دوست هایش آب و ماست و خیار می خورند و می خندند، گاهی وقتا هم آب با چیپس و ماست موسیر.

..... من خیلی سال گذشته را دوست دارم


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 6 مهر 1396  ] [ 10:06 ب.ظ ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

ای انسان ..

 

ای انسان، مواظب کلماتی که در صحبت استفاده می‌کنی، باش! آنها شاید شما را ببخشند، اما هرگز فراموش نمی‌کنند.

 

ای انسان، از گوش دادن به سخنان دشمنانتان غافل نباش، آنها اشتباهات تو را به خوبی بیان می‌کنند !

 

ای انسان بدان، "مدارا" بالاترین درجه قدرت و میل به "انتقام" اولین نشانه ضعف است.

 

ای انسان، در زندگی آسایش را با کسانی داری که با تو موافق هستند. اما رشد و کمال می‌یابی با کسانی که با تو اختلاف نظر دارند.

 

ای انسان، اگر یک سیب بد طعم را خورده باشی، میتوانی طعم یک سیب خوب را درک کنی. پس، از تلخی‌های زندگی درس بگیر، تا بتوانی آن را درک کنی. می‌دانی اگر رنجی نمی‌بردی، هرگزمهربان بودن را نمی آموختی...

 

ای انسان، به کسانی که به تو حسادت می‌کنند، احترام بگذار! زیرا آنها کسانی هستند که از صمیم قلب معتقدند که تو بهتر از آنها هستی.

 

ای انسان می‌دانی در مسابقه بین شیر و گوزن، بسیاری از گوزن‌ها برنده می‌شوند. چون شیر برای غذا می‌دود و آهو برای زندگی... پس "هدف مهم تر از نیاز است".

 

ای انسان بدان که همیشه رفتن، راه رسیدن نیست. گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگاه کرد. باید دید، شاید رسیده‌ای و ادامه دادن فقط دورت کند. باید ایستاد و به مسیر آمده، نگریست...


ادامه مطلب

 
 
[ پنج شنبه 6 مهر 1396  ] [ 10:06 ب.ظ ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 77 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 8081 نفر
كل مطالب : 768 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : یک شنبه 9 مهر 1396